تبلیغات اینترنتیclose
زبور عجم بخش ششم
پیچک (علامه اقبال لاهوری)
سعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر است

بشاخ گل دگر است و به آشیان دگر است

بخود نگر گله های جهان چه میگوئی

اگر نگاه تو دیگر شود جهان دگر است

به هر زمانه اگر چشم تو نکو نگرد

طریق میکده و شیوهٔ مغان دگر است

به میر قافله از من دعا رسان و بگوی

اگرچه راه همان است کاروان دگر است

 

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 269

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد

عاشق آنست که بر کف دو جهانی دارد

عاشق آن است که تعمیر کند عالم خویش

در نسازد به جهانی که کرانی دارد

دل بیدار ندادند به دانای فرنگ

این قدر هست که چشم نگرانی دارد

عشق ناپید و خرد می گزدش صورت مار

گرچه در کاسهٔ زر لعل روانی دارد

درد من گیر که در میکدها پیدانیست

پیر مردی که می تند و جوانی دارد

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 251

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید

جلوه خون گشت و نگاهی بتماشا نرسید

سنگ می باش و درین کارگه شیشه گذر

وای سنگی که صنم گشت و به مینا نرسید

کهنه را در شکن و باز به تعمیر خرام

هر که در ورطهٔ «لا» ماند به «الا‘ نرسید

ایخوش آن جوی تنک مایه که از ذوق خودی

در دل خاک فرو رفت و بدریا نرسید

از کلیمی سبق آموز که دانای فرنگ

جگر بحر شکافید و به سینا نرسید

عشق انداز تپیدن ز دل ما آموخت

شرر ماست که برجست و به پروانه رسید

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 297

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

لاله صحرایم از طرف خیابانم برید

در هوای دشت و کهسار و بیابانم برید

روبهی آموختم از خویش دور افتاده ام

چاره پردازن به آغوش نیستانم برید

در میان سینه حرفی داشتم گم کرده ام

گرچه پیرم پیش ملای دبستانم برید

ساز خاموشم نوای دیگری دارم هنوز

آنکه بازم پرده گرداند پی آنم برید

در شب من آفتاب آن کهن داغی بس است

این چراغ زیر فانوس از شبستانم برید

من که رمز شهریاری با غلامان گفته ام

بندهٔ تقصیر وارم پیش سلطانم برید

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 225

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

شراب میکدهٔ من نه یادگار جم است

فشردهٔ جگر من به شیشهٔ عجم است

چو موج می تپد آدم به جستجوی وجود

هنوز تا به کمر در میانهٔ عدم است

بیا که مثل خلیل این طلسم در شکنیم

که جز تو هر چه درین دیر دیده ام صنم است

اگر به سینهٔ این کائنات در نروی

نگاه را به تماشا گذاشتن ستم است

غلط خرامی ما نیز لذتی دارد

خوشم که منزل ما دور و راه خم بخم است

تغافلی که مرا رخصت تماشا داد

تغافل است به از التفات دمبدم است

مرا اگرچه به بتخانه پرورش دادند

چکید از لب من آنچه در دل حرم است

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 211

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست

پیش محفل جز بم و زیر و مقام و راه نیست

در نهادم عشق با فکر بلند آمیختند

ناتمام جاودانم کار من چون ماه نیست

لب فروبند از فغان در ساز با درد فراق

عشق تا آهی کشد از جذب خویش آگاه نیست

شعله ئی میباش و خاشاکی که پیش آید بسوز

خاکیان را در حریم زندگانی راه نیست

جره شاهینی بمرغان سرا صحبت مگیر

خیز و بال و پر گشا پرواز تو کوتاه نیست

کرم شب تاب است شاعر در شبستان وجود

در پر و بالش فروغی گاه هست و گاه نیست

در غزل اقبال احوال خودی را فاش گفت

زانکه این نو کافر از آئین دیر آگاه نیست

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 195

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

خیال من به تماشای آسمان بود است

بدوش ماه به آغوش کهکشان بود است

گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماست

که هر ستاره جهان است یا جهان بود است

به چشم مور فرومایه آشکار آید

هزار نکته که از چشم ما نهان بود است

زمین به پشت خود الوند و بیستون دارد

غبار ماست که بر دوش او گران بود است

ز داغ لالهٔ خونین پیاله می بینم

که این گسسته نفس صاحب فغان بود است

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 210

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

باز بر رفته و آینده نظر باید کرد

هله برخیز که اندیشه دگر باید کرد

عشق بر ناقهٔ ایام کشد محمل خویش

عاشقی؟ راحله از شام و سحر باید کرد

پیر ما گفت جهان بر روشی محکم نیست

از خوش و ناخوش او قطع نظر باید کرد

تو اگر ترک جهان کرده سر او داری

پس نخستین ز سر خویش گذر باید کرد

گفتمش در دل من لات و منات است بسی

گفت این بتکده را زیر و زبر باید کرد

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 231

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد

ندانم اینکه نفسهای رفته بر گردد

شبی که گور غریبان نشیمن است او را

مه و ستاره ندارد چسان سحر گردد

دلی که تاب و تب لایزال می طلبد

کرا خبر که شود برق یا شرر گردد

نگاه شوق و خیال بلند و ذوق وجود

مترس ازین که همه خاک رهگذر گردد

چنان بزی که اگر مرگ ماست مرگ دوام

خدا ز کردهٔ خود شرمسار تر گردد

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 305

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز
کاشانهٔ ما رفت بتاراج غمان خیز
از ناله مرغ چمن از بانگ اذان خیز
از گرمی هنگامه آتش نفسان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

خورشید که پیرایه بسیمای سحر بست
آویزه بگوش سحر از خون جگر بست
از دشت و جبل قافله ها رخت سفر بست
ای چشم جهان بین بتماشای جهان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

خاور همه مانند غبار سر راهی است
یک ناله خاموش و اثر باخته آهی است
هر ذره این خاک گره خورده نگاهی است
از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

دریای تو دریاست که آسوده چو صحراست
دریای تو دریاست که افزون نشد و کاست
بیگانهٔ آشوب و نهنگ است چه دریاست
از سینه چاکش صفت موج روان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

این نکته گشاینده اسرار نهان است
ملک است تن خاکی و دین روح روان است
تن زنده و جان زنده ز ربط تن و جان است
با خرقه و سجاده و شمشیر و سنان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

ناموس ازل را تو امینی تو امینی
دارای جهان را تو یساری تو یمینی
ای بندهٔ خاکی تو زمانی تو زمینی
صهبای یقین در کش و از دیر گمان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

فریاد از افرنگ و دلآویزی افرنگ
فریاد ز شیرینی و پرویزی افرنگ
عالم همه ویرانه ز چنگیزی افرنگ
معمار حرم باز به تعمیر جهان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

 

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 237

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز
دامان گل و لاله کشیدن دگر آموز

اندر دلک غنچه خزیدن دگر آموز

موئینه به بر کردی و بی ذوق تپیدی
آنگونه تپیدی که بجائی نرسیدی

در انجمن شوق تپیدن دگر آموز

کافر دل آواره دگر باره به او بند
بر خویش گشا دیده و از غیر فروبند

دیدن دگر آموز و ندیدن دگر آموز

دم چیست پیام است شنیدی نشنیدی
در خاک تو یک جلوه عام است ندیدی

دیدن دگر آموز شنیدن دگر آموز

ما چشم عقاب و دل شهباز نداریم
چون مرغ سرا لذت پرواز نداریم

ای مرغ سرا خیز و پریدن دگر آموز

تخت جم و دارا سر راهی نفروشند
این کوه گران است بکاهی نفروشند

با خون دل خویش خریدن دگر آموز

نالیدی و تقدیر همان است که بود است
آن حلقهٔ زنجیر همان است که بود است

نومید مشو ناله کشیدن دگر آموز

وا سوخته ئی یک شرر از داغ جگر گیر
یک چند بخود پیچ و نیستان همه در گیر

چون شعله بخاشاک دویدن دگر آموز

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 195

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست

عجم که زنده کند رود عاشقانه کجاست

بزیر خرقهٔ پیران سبوها چه خالی است

فغان که کس نشناسد می جوانه کجاست

درین چمنکده هر کس نشیمنی سازد

کسی که سازد و وا سوزد آشیانه کجاست

هزار قافله بیگانه وار دید و گذشت

دلی که دید به انداز محرمانه کجاست

چو موج خیز و به یم جاودانه می آویز

کرانه می طلبی؟ بی خبر کرانه کجاست

بیا که در رگ تاک تو خون تازه دوید

دگر مگوی که آن بادهٔ مغانه کجاست

بیک نورد فرو پیچ روزگاران را

ز دیر و زود گذشتی دگر زمانه کجاست

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 195

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است

نگاه او بتماشای این کف خاک است

گمان مبر که بیک شیوه عشق می بازند

قبا بدوش گل و لاله بی جنون چاک است

حدیث شوق ادا میتوان بخلوت دوست

به ناله ئی که ز آلایش نفس پاک است

توان گرفت ز چشم ستاره مردم را

خرد بدست تو شاهین تند و چالاک است

گشای چهره که آنکس که لن ترانی گفت

هنوز منتظر جلوهٔ کف خاک است

درین چمن که سرود است و این نوا ز کجاست

که غنچه سر بگریبان و گل عرقناک است

 

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 231

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

هوس هنوز تماشا گر جهانداری است

دگر چه فتنه پس پرده های زنگاری است

زمان زمان شکند آنچه می تراشد عقل

بیا که عشق مسلمان و عقل زناری است

امیر قافله ئی سخت کوش و پیهم کوش

که در قبیلهٔ ما حیدری ز کراری است

تو چشم بستی و گفتی که این جهان خوٍابست

گشای چشم که این خواب خواب بیداری است

بخلوت انجمنی آفرین که فطرت عشق

یکی شناس و تماشا پسند بسیاری است

تپید یک دم و کردند زیب فتراکش

خوشا نصیب غزالی که زخم او کاری است

بباغ و راغ گهر های نغمه می پاشم

گران متاع و چه ارزان ز کند بازاری است

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 193

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن

چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن

گفتند جهان ما آیا بتو می سازد

گفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن

در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست

با رستم دستان زن با مغبچه ها کم زن

ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوخت

این داغ جگر تابی بر سینه آدم زن

تو سوز درون او ، تو گرمی خون او

باور نکنی چاکی در پیکر عالم زن

عقل است چراغ تو در راهگذاری نه

عشق است ایاغ تو با بندهٔ محرم زن

لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزم

لعلی ز بدخشانم بردار و بخاتم زن

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش ششم, | بازديد : 203

صفحه قبل 1 صفحه بعد