تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پیچک (علامه اقبال لاهوری)
پیچک (علامه اقبال لاهوری)
سعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

فروغ خاکیان از نوریان افزون شود روزی

زمین از کوکب تقدیر ما گردون شود روزی

خیال ما که او را پرورش دادند طوفانها

ز گرداب سپهر نیلگون بیرون شود روزی

یکی در معنی آدم نگر از من چه می پرسی

هنوز اندر طبیعت می خلد موزون شود روزی

چنان موزون شود این پیش پا افتاده مضمونی

که یزدان را دل از تأثیر او پر خون شود روزی

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هشتم, | بازديد : 324

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند

کیمیا ساز است و اکسیری بسیمابی زند

من ندانم نور یا نار است اندر سینه ام

این قدر دانم بیاض او به مهتابی زند

بر دل من فطرت خاموش می آرد هجوم

ساز از ذوق نوا خود را به مضرابی زند

غم مخور نادان که گردون در بیابان کم آب

چشمه ها دارد که شبخونی به سیلابی زند

ایکه نوشم خورده ئی از تیزی نیشم مرنج

نیش هم باید که آدم را رگ خوابی زند

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هفتم, | بازديد : 296

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

عشق را نازم که بودش را غم نابود نی

کفر او زنار دار حاضر و موجود نی

عشق اگر فرمان دهد از جان شیرین هم گذر

عشق محبوب است و مقصود است و جان مقصود نی

کافری را پخته تر سازدشکست سومنات

گرمی بتخانه بی هنگامهٔ محمود نی

مسجد و میخانه و دیر و کلیسا و کنشت

صد فسون از بهر دل بستند و دل خوشنود نی

نغمه پردازی ز جوی کوهسار آموختم

در گلستان بوده ام یک ناله درد آلود نی

پیش من آئی دم سردی دل گرمی بیار

جنبش اندر تست اندر نغمهٔ داوود نی

عیب من کم جوی و از جامم عیار خویش گیر

لذت تلخاب من بی جان غم فرسود نی

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هفتم, | بازديد : 253

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

بیا که خاوریان نقش تازه ئی بستند

دگر مرو بطواف بتی که بشکستند

چه جلوه ایست که دلها بلذت نگهی

ز خاک راه مثال شراره بر جستند

کجاست منزل تورانیان شهر آشوب

که سینه های خود از تیزی نفس خستند

تو هم بذوق خودی رس که صاحبان طریق

بریده از همه عالم بخویش پیوستند

بچشم مرده دلان کائنات زندانی است

دو جام باده کشیدند و از جهان رستند

غلام همت بیدار آن سوارانم

ستاره را به سنان سفته در گره بستند

فرشته را دگر آن فرصت سجود کجاست

که نوریان بتماشای خاکیان مستند

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هفتم, | بازديد : 303

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است

جلوهٔ او آشکار از پردهٔ آب و گل است

آفتاب و ماه و انجم میتوان دادن ز دست

در بهای آن کف خاکی که دارای دل است

 

 

علامه اقبال لاهوری

 

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هفتم, | بازديد : 339

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پی

بنور دیگران افروختی پیمانه پی در پی

ز دست ساقی خاور دو جام ارغوان در کش

که از خاک تو خیزد نالهٔ مستانه پی در پی

دلی کو از تب و تاب تمنا آشنا گردد

زند بر شعله خود را صورت پروانه پی در پی

ز اشک صبحگاهی زندگی را برگ و ساز آور

شود کشت تو ویران تا نریزی دانه پی در پی

بگردان جام و از هنگامه افرنگ کمتر گوی

هزاران کاروان بگذشت ازین ویرانه پی در پی

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هفتم, | بازديد : 312

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردن

همین خاک سیه را جلوه گاهی میتوان کردن

نگاه خویش را از نوک سوزن تیز تر گردان

چو جوهر در دل آئینه راهی میتوان کردن

درین گلشن که بر مرغ چمن راه فغان تنگ است

بانداز گشود غنچه آهی می توان کردن

نه این عالم حجاب او را نه آن عالم نقاب او را

اگر تاب نظر داری نگاهی میتوان کردن

« تو در زیر درختان همچو طفلان آشیان بینی»

به پرواز آکه صید مهر و ماهی میتوان کردن

 

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هفتم, | بازديد : 277

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست

واماندهٔ راهی هست آوارهٔ راهی نیست

آدم که ضمیر او نقش دو جهان ریزد

با لذت آهی هست بی لذت آهی نیست

هر چند که عشق او آوارهٔ راهی کرد

داغی که جگر سوزد در سینهٔ ماهی نیست

من چشم نه بردارم از روی نگارینش

آن مست تغافل را توفیق نگاهی نیست

اقبال قبا پوشد در کار جهان کوشد

دریاب که درویشی با دلق و کلاهی نیست

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هفتم, | بازديد : 258

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

نیابی در جهان یاری که داند دلنوازی را

بخود گم شو نگه دار آبروی عشق بازی را

من از کار آفرین داغم که با این ذوق پیدائی

ز ما پوشیده دارد شیوه های کار سازی را

کسی این معنی نازک نداند جز ایاز اینجا

که مهر غزنوی افزون کند درد ایازی را

من آن علم و فراست با پر کاهی نمیگیرم

که از تیغ و سپر بیگانه سازد مرد غازی را

بهر نرخی که این کالا بگیری سود مند افتد

بزور بازوی حیدر بده ادراک رازی را

اگر یک قطره خون داری اگر مشت پری داری

بیا من با تو آموزم طریق شاهبازی را

اگر این کار را کار نفس دانی چه نادانی

دم شمشیر اندر سینه باید نی نوازی را

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هفتم, | بازديد : 256

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است

ولی چشمی که بینا شد نگاهش بر دل افتاد است

شب تاریک و راه پیچ پیچ و بی یقین راهی

دلیل کاروان را مشکل اندر مشکل افتاد است

رقیب خام سودا مست و عاشق مست و قاصد مست

که حرف دلبران دارای چندین محمل افتاد است

یقین مؤمنی دارد گمان کافری دارد

چه تدبیر ای مسلمانان که کارم با دل افتاد است

گهی باشد که کار ناخدائی میکند طوفان

که از طغیان موجی کشتیم بر ساحل افتاد است

نمیدانم که داد این چشم بینا موج دریا را

گهر در سینهٔ دریا خزف بر ساحل افتاد است

نصیبی نیست از سوز درونم مرز و بومم را

زدم اکسیر را بر خاک صحرا باطل افتاد است

اگر در دل جهانی تازه ئی داری برون آور

که افرنگ از جراحتهای پنهان بسمل افتاد است

 

  

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هفتم, | بازديد : 273

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

گنهکار غیورم مزد بی خدمت نمی گیرم

از آن داغم که بر تقدیر او بستند تقصیرم

ز فیض عشق و مستی برده ام اندیشه را آنجا

که از دنباله چشم مهر عالمتاب میگیرم

من از صبح نخستین نقشبند موج و گردابم

چو بحر آسوده میگردد ز طوفان چاره برگیرم

جهان را پیش ازین صد بار آتش زیر پا کردم

سکون و عافیت را پاک می سوزد بم و زیرم

از آن پیش بتان رقصیدم و زنار بربستم

که شیخ شهر مرد باخدا گردد ز تکفیرم

زمانی رم کنند از من زمانی بامن آمیزند

درین صحرا نمی دانند صیادم که نخچیرم

دل بی سوز کم گیرد نصیب از صحبتمردی

مس تابیده ئی آور که گیرد در تو اکسیرم

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هفتم, | بازديد : 257

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی

که از اندیشه برتر می پرد آه سحر گاهی

تو ای شاهین نشیمن در چمن کردی از آن ترسم

هوای او ببال تو دهد پرواز کوتاهی

غباری گشته ئی آسوده نتوان زیستن اینجا

بباد صبحدم در پیچ و منشین بر سر راهی

ز جوی کهکشان بگذر ز نیل آسمان بگذر

ز منزل دل بمیرد گرچه باشد منزل ماهی

اگر زان برق بی پروا درون او تهی گردد

به چشمم کوه سینا می نیرزد با پرکاهی

چسان آداب محفل را نگه دارند و می سوزند

مپرس از ما شهیدان نگاه بر سر راهی

پس از من شعر من خوانند و دریابند و میگویند

جهانی را دگرگون کرد یک مرد خود آگاهی

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : | بازديد : 290

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است

عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است

شیشهٔ ماه ز طاق فلک انداختن است

سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است

به یکی داد جهان بردن و جان باختن است

حکمت و فلسفه را همت مردی باید

تیغ اندیشه بروی دو جهان آختن است

مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست

از همین خاک جهان دگری ساختن است

 

 

علامه اقبال لاهوری

 

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هفتم, | بازديد : 262

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذر

ز گلشن و قفس و دام و آشیانه گذر

گرفتم اینکه غریبی و ره شناس نئی

بکوی دوست بانداز محرمانه گذر

بهر نفس که بر آری جهان دگرگون کن

درین رباط کهن صورت زمانه گذر

اگر عنان تو جبریل و حور می گیرند

کرشمه بر دلشان ریز و دلبرانه گذر

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هفتم, | بازديد : 279

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون

تا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون

ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک

ناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون

تاک خویش از گریه های نیمشب سیراب دار

کز درون او شعاع آفتاب آید برون

ذرهٔ بی مایه ئی ترسم که ناپیدا شوی

پخته تر کن خویش را تا آفتاب آید برون

در گذر از خاک و خود را پیکر خاکی مگیر

چاک اگر در سینه ریزی ماهتاب آید برون

گر بروی تو حریم خویش را در بسته اند

سر بسنگ آستان زن لعل ناب آید برون

 

 

علامه اقبال لاهوری

برچسب ها : ,

موضوع : زبور عجم بخش هفتم, | بازديد : 271

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد